صندلی
حرف اول همه ی قصه هاست
که رویش بنشینی
و گوش کنی که اتفاق کجای ذهنت جا میگیرد
توی تراس روی صندلی
و بازی وحشیانه باد با موهات
اصلن بهانه ایست
که در دستهایت بگیری و پرت کنی
سمت پنجره ای که
سالها تمام قصه ها را از پشتش دیده ای
تنت را از اتاق بیرون می آوری
تا با آدم برفی توی حیاط خداحافظی کنی
آرام شال گردنت را برداری
بروی توی پارک
روی صندلی
و ببینی که دوباره به سطر اول رسیده ای
لیلی و مریم
نوشته شده توسط لیلی و مریم در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
پس آفتاب در یک زمان واحد بر هر دو قطب ناامید نتابید...
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت

تو ای نا شناخته -خدا!
ژرف تر بزن!
دوباره بزن!
بدر بشکن این دل را!
این شکنجه
با تیر های کند پیکان چرا؟
از چه رو همچنان خیره می نگری
بی خستگی از رنج بشری
با چشمان آذرخش وار خدایی شاد از عذاب دادن؟
تو کشتن نخواهی
تنها شکنجه-شکنجه خواهی؟
چرا مرا شکنجه دهی
ای عذاب شادمان
ای ناشناخته- خدا؟
ها ها!نزدیک می خزی؟
در چنین نیم شبی؟
چه خواهی ؟ بگو!
بر من تنگ می گیری؟مرا می فشاری؟
ها!اکنون بسی نزدیک آمده ای!
دور!دور!
{صدای}دم زدنم را می شنوی
به{ تپش} دلم گوش فرا می دهی
ای رشکور!
به چه رشک می بری؟
دور!دور!نردبان برای چه؟
به درون دل می خواهی رفت؟
به درون نهفته ترین اندیشه هایم؟
ای بی شرم!ای ناشناخته-دزد!
چه خواهی دزدید؟
شکنجه چرا؟
ای شکنجه گر!
تو ای دژخیم-خدا!
یعنی که می باید سگ وار
در پیشگاهت بر خاک بغلتم؟
خاکساره از وجد سر-از-پا-نشناس
برایت دم محبت بجنبانم؟
نه! فروتر زن
ای ستمگرترین تیغ!
نه سگ نه.تنها شکار توام.
ای ستمگرترین شکارگر!
مغرورترین بنده توام
تو ای دزد پس ابرها!
آخر چیزی بگو!
از من چه خواهی ای کمین گیر؟
ای آذرخش پوش!ای ناشناخته! بگو؟
چه خواهی ای ناشناخته-خدا؟
چه؟ تاوان؟
تاوان چرا؟
بسیار بخواه!غرورم اینگونه رای می زند
و سخن کوتاه کن!غرور دیگرم اینگونه رای میزند
ها ها!
مرا خواهی؟ مرا؟
مرا-سراپا؟...
ها ها!
و دیوانه ای که تو باشی شکنجه ام میکند
بند از بند غرورم میگشاید؟
عشق به من ده!- دیگر که مرا گرم می کند؟
دیگر که دوست ام می دارد؟دست هایی گرم ده
آتشدان دل
به من ده به تنها ترین کس
نه!باز گرد!
با همه شکنجه هایت!
به سوی آخرین همه تنها یان
آه. بازگرد!
همه جویبارهای سرشکم
به سوی تو روانند
و واپسین شعله دلم
برای تو زبانه می کشد!
آه. برگرد
ناشناخته-خدای ام!دردم!واپسین شادیم!
-چنین گفت زرتشت
فصل چهارم"جادوگر"
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت
روی خاطراتم راه میروی
و سراغ کفش های گم شده ات را از روزهای آفتابی می گیری
------ -------- --------
خورشید صادقانه روی پوستت می تابد
ببین!
مو هایم بلند شده است
آنقدر که از خودم آویزان شوم
و به یاد بیاورم که پیشانیم
قبل از خودم
روی خطوط نازک لبهای تو مرده است...
فردا روز دیگریست که آفتاب نخواهد تابید
اما غمگین نباش!
دستهای روشنم تا فردا
ویترین هایی با کفش های تازه و موهای بلند نشانت می دهند
-مریم-
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
بغضم را گره می زنم از درختی که تمام سال
تنش را به پروانه ها می فروخت...
از لذت ساده ای گریه شان می انداخت!
------- --------- --------
مرا به پیله ام برگردان!
قبل از اینکه گره ام بغضم را باز کند
قبل از اینکه بپرم
مرا به تنها یی ات دعوت کن!
و با تمام احساست از من پذیرایی کن
از خوابهای عجیبت بگو که نیمه شب
تو را به دنیای خاکیها- کرمها-جنازه هامی برد
و وحشت غم انگیزی می پراندت
آنوقت دلتنگی ات از پیله جدایم خواهد کرد
پنجره ات را باز کن و مرا بپران
تا بروم و روی درختی بنشینم که پروا نه هایش
همچنان گریه میکنند
-مریم-
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
همه چیز آغاز نمی شود
گاهی سطر آخر
حرف اول همه ی بودن هاست
ومن مثل تمام نبو دن ها
راهی به جز اول شدن نداشتم
مثل تمام باد بادکهای سر خط آسمان
گم شدنی ساده که پیدا را لکنت داشت
----- ----- ------
من تمام حرفهای بی سر و ته الفبا را حفظ میکنم
من تمام لاک پشت ها را با حروفی ساده به پایان میرسانم
تا قتل عام لاک پشت
زیر خطوط بادبادک چیزی نمانده است
قبل از بودن باید پایان بگیرم
-لیلی-
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت
فنجان های خالی
حرف تازه ای برای گفتن ندارند
اصلن
با سر کشیدن یک نگاه گرم موافقی؟
فال ما که همیشه تلخ...
نه!
بیا باور کنیم این کولی
قهوه نخورده است
دستهایش را با مسخرگی تمتم دور فنجان میگرداند
تا تو را ببینم
و خطوط مدوری که از هم دورند
سیاهیت سنگینی میکند
جای تو حتی در قهوه تلخ هم خالیست...
و در آپارتمان کوچک من
که دلتنگی های بزرگم را درونش جا میدهم
و تمام حرفهایم را
بالا می آورم توی فنجانی که فقط تو را کم داشت
- لیلی-
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
من به چشمهای بیقرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشویم!
(قیصر امین پور)
نوشته شده توسط لیلی و مریم در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت
یه روز یه آدم چوب کبریتی که حوصلش سر رفته بود تصمیم گرفت به سفر
دور دنیا برود...!
پس کوله بارش رو...
ببخشید کوله باری نداشت پس به راه افتاد.
و شعر هی گشتم و گشتم،همه دنیارو گشتم رو خوند...
رفت و...رفت و...رفت... تا به یه کبوتر بی کله رسید.
خیلی تعجب کرد،کبوتر وقتی تعجب اونو دید گفت:مهم نیست!
من کاملم کسی از روی ظلم کله ی منو نکنده...
آدم چوب کبریتی گفت:نه!هیچ کله ای بی ظلم کنده نمی شود.
و به راهش ادامه داد...
رفت و به یه گل رسید البته معلوم نبود چی هست،این چیزی بود که خودش
میگفت ولی راستش بیشتر به شمع آب شده می موند.
آدم چوب کبریتی گفت:کی اینجا شمع روشن کرده؟
گل گفت:من یه گل هستم و مهم نیست شبیه چی هستم!
آدم چوب کبریتی گفت:شمع،شمع است حتا اگر بخواهد گل باشد.
و باز به راهش ادامه داد ولی دیگه دلش نمیخواست آواز بخونه...پس در
سکوت به راهش ادامه داد.
رفت و به یه قلب رسید که اظهار داشت آدم آهنی است!
آدم چوب کبریتی گفت:تو یه قلب مهربان هستی و بس!و باز به راهش
ادامه داد و این بار سخت در فکر بود...
پس از مدتی به یه تیغ جوجه تیغی رسید که خوشحال بود و داشت بالا،پایین
می پرید.
آدم چوب کبریتی پرسید:چرا خوشحالی؟
تیغ گفت:من تونستم روحم رو از بدنم جدا کنم!!!
آدم چوب کبریتی گفت:تو یه تیغ جوجه تیغی هستی و روح نداری!
تیغ گفت:من روح دارم!دارم!دارم!!!
آدم چوب کبریتی دوید و فریاد زد:نه!نداری!نه...
او خیلی ناراحت بود و دوان دوان میرفت...
آنقدر دوید تا به یه کوه یخی که بلور های زیبایی داشت رسید.
با ناراحتی به کوه تکیه داده بود که کوه گفت:چرا غمگینی؟
آدم چوب کبریتی گفت:من از دست کبوتر بی کلهه احساس کمبود
نمی کند و از دست شمع آب شده که می خواهد گل باشد و قلبی که
می گوید آدم آهنی است و تیغ جوجه تیغی که روحش را از بدن جدا کرده،
عصبانی ام.
کوه گفت:تو چی هستی؟
آدم چوب کبریتی گفت:من ادعایی ندارم!من فقط یه آدم چوب کبریتی
هستم.
کوه گفت:خودتو،تو من نگاه کن.
آدم چوب کبریتی یه کرم خاکی کور دید...!!!
<<ناز گل حقی>>
نوشته شده توسط لیلی و مریم در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
فهرست اصلی
دوستان
ليلا سلطاني
حامد رحمتي
هادي وحيدي
محمد حسين صادقي
نسرین عباسی
همایون بیگلری
مهدی جلیل خانی
انجمن ادبی اشراق
فاطمه سلیمانی
استاد محسن ایرانی
http://update.1irani.com/
دنیای سنگی
مرتضی خسروی
جمال رحمتی
شعر حرف های باکره و اندیشه های برهنه ی من
پیوندهای روزانه
خداوندگاران هنر ایران
سخنی نو ار که نو را حلاوتی است دگر
تحصیل در خارج
فرهنگ واژه و اصطلاحات
گرافیک
هنرمندان ایرانی
شعر
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY