
یه روز یه آدم چوب کبریتی که حوصلش سر رفته بود تصمیم گرفت به سفر
دور دنیا برود...!
پس کوله بارش رو...
ببخشید کوله باری نداشت پس به راه افتاد.
و شعر هی گشتم و گشتم،همه دنیارو گشتم رو خوند...
رفت و...رفت و...رفت... تا به یه کبوتر بی کله رسید.
خیلی تعجب کرد،کبوتر وقتی تعجب اونو دید گفت:مهم نیست!
من کاملم کسی از روی ظلم کله ی منو نکنده...
آدم چوب کبریتی گفت:نه!هیچ کله ای بی ظلم کنده نمی شود.
و به راهش ادامه داد...
رفت و به یه گل رسید البته معلوم نبود چی هست،این چیزی بود که خودش
میگفت ولی راستش بیشتر به شمع آب شده می موند.
آدم چوب کبریتی گفت:کی اینجا شمع روشن کرده؟
گل گفت:من یه گل هستم و مهم نیست شبیه چی هستم!
آدم چوب کبریتی گفت:شمع،شمع است حتا اگر بخواهد گل باشد.
و باز به راهش ادامه داد ولی دیگه دلش نمیخواست آواز بخونه...پس در
سکوت به راهش ادامه داد.
رفت و به یه قلب رسید که اظهار داشت آدم آهنی است!
آدم چوب کبریتی گفت:تو یه قلب مهربان هستی و بس!و باز به راهش
ادامه داد و این بار سخت در فکر بود...
پس از مدتی به یه تیغ جوجه تیغی رسید که خوشحال بود و داشت بالا،پایین
می پرید.
آدم چوب کبریتی پرسید:چرا خوشحالی؟
تیغ گفت:من تونستم روحم رو از بدنم جدا کنم!!!
آدم چوب کبریتی گفت:تو یه تیغ جوجه تیغی هستی و روح نداری!
تیغ گفت:من روح دارم!دارم!دارم!!!
آدم چوب کبریتی دوید و فریاد زد:نه!نداری!نه...
او خیلی ناراحت بود و دوان دوان میرفت...
آنقدر دوید تا به یه کوه یخی که بلور های زیبایی داشت رسید.
با ناراحتی به کوه تکیه داده بود که کوه گفت:چرا غمگینی؟
آدم چوب کبریتی گفت:من از دست کبوتر بی کلهه احساس کمبود
نمی کند و از دست شمع آب شده که می خواهد گل باشد و قلبی که
می گوید آدم آهنی است و تیغ جوجه تیغی که روحش را از بدن جدا کرده،
عصبانی ام.
کوه گفت:تو چی هستی؟
آدم چوب کبریتی گفت:من ادعایی ندارم!من فقط یه آدم چوب کبریتی
هستم.
کوه گفت:خودتو،تو من نگاه کن.
آدم چوب کبریتی یه کرم خاکی کور دید...!!!
<<ناز گل حقی>>